تبليغاتX
گاهشماری ِ تحلیل من

نوشته های دی ماه

هر وقت باهات حرف میزنم،بعد از زیر پا گذاشتن تموم قول و قرارایی که با خودم بستم که حرف نزنم! 

درست مثل کسی میشم که جادو شده ، جدای حسی که آرامش مطلق رو بهت تزریق میکنه، کسی که جادو شده ، نمیدونه چی بهش گذشته، چی شده ، کسی که گیج و مبهوت شده. نمیدونه چه اتفاقی افتاده و بعد از تموم شدن جادویی که موثر واقع شده چه احساسی پیدا می کنه. و چقدر از اون حس که شاید اینجا همون عقل باشه، میترسه.

من امشب دوباره جادو شدم

دوشنبه،14فروردین 91، ساعت دو بامداد

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 2:4 نويسنده لیتیوم |

هر وقت باهات حرف میزنم،بعد از زیر پا گذاشتن تموم قول و قرارایی که با خودم بستم که حرف نزنم! 

درست مثل کسی میشم که جادو شده ، جدای حسی که آرامش مطلق رو بهت تزریق میکنه، کسی که جادو شده ، نمیدونه چی بهش گذشته، چی شده ، کسی که گیج و مبهوت شده. نمیدونه چه اتفاقی افتاده و بعد از تموم شدن جادویی که موثر واقع شده چه احساسی پیدا می کنه. و چقدر از اون حس که شاید اینجا همون عقل باشه، میترسه.

من امشب دوباره جادو شدم

دوشنبه،14فروردین 91، ساعت دو بامداد

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 2:4 نويسنده لیتیوم |

روز های سختی ست

و عشق که مثال پناهگاه بغض های فشرده بود

از زخم های درونمان

به چشم ها و لبخند هایمان فرار می کرد

روز های سختی ست

و من فکر می کنم

تو را بیشتر از همه ی زخم ها

و روز های تنهایی

بیشتر

از تمام مهربانی هایت دوست دارم

 

                                       

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0:50 نويسنده لیتیوم |

دلم برات تنگ شده. دوست دارم باهات حرف بزنم. دوست دارم صداتو بشنوم.امشب بعد از چند روز دوباره این بغض همین الان شکست. تقریبا 16 روزی میشه. هیچ خبری ازت نیست. دلم واست تنگ شده. میفهمی؟ میدونم که نه! میدونم که نمیخوای. میدونم که امیر هست هنوز. هنوز تمام نیازت رو برطرف میکنه. پس من اینجا چه چیزی برای گفتن دارم. چی باید بگم. مردی که گریه میکنه...

امیر از تنهایی حرف میزنه. امیر از تنهایی از تنهایی. 

کاش میشد حرف بزنم

نمیخوام

یاد حرف پگاه می افتم : نگران نباش که دوست داشتنت رنگ اینجایی بگیره ها !

و اینکه : تا منو داری غم نداری

هی... چرا وقتی به یک نفر نیاز داریم نیست ؟ چرا مواقع بی نیازی همه چیز هست ؟ چرا ؟


+ تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 19:29 نويسنده لیتیوم |

دلم برات تنگ شده. دوست دارم باهات حرف بزنم. دوست دارم صداتو بشنوم.امشب بعد از چند روز دوباره این بغض همین الان شکست. تقریبا 16 روزی میشه. هیچ خبری ازت نیست. دلم واست تنگ شده. میفهمی؟ میدونم که نه! میدونم که نمیخوای. میدونم که امیر هست هنوز. هنوز تمام نیازت رو برطرف میکنه. پس من اینجا چه چیزی برای گفتن دارم. چی باید بگم. مردی که گریه میکنه...

امیر از تنهایی حرف میزنه. امیر از تنهایی از تنهایی. 

کاش میشد حرف بزنم

نمیخوام

یاد حرف پگاه می افتم : نگران نباش که دوست داشتنت رنگ اینجایی بگیره ها !

و اینکه : تا منو داری غم نداری

هی... چرا وقتی به یک نفر نیاز داریم نیست ؟ چرا مواقع بی نیازی همه چیز هست ؟ چرا ؟


+ تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 19:28 نويسنده لیتیوم |

بعضی وقتا به یه چیزی که علاقه دارم. اون علاقه خیلی زیاد میشه. نمیدونم چرا. امیدوارم به اختلالات هورمونی بر نگرده!! همین آهنگ علیرضا قربانی ! یه حس خیلی نزدیک دارم باهاش. یه حسی که انگار من خوانندش بودم،انگار من شاعرش،آهنگسازش... تحریراش با آهنگ وجودم در ارتباط مستقیم. ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم. احساس میکنم دارم بزرگ میشم. ولی دوست داشتم با خوشی ها بزرگ میشدم با شادمانی بزرگ میشدم.مثل بقیه. دوست دارم برم دانشگاه نه برای درس خوندن. صرفاً برای اینکه یه بهانه س تا از همه چیز فاصله بگیرم ، از شهرم ، مردمش، همه و همه. برای کسب کردن تجربه های جدید. برای اینکه خودم رو بشناسم.بیشتر از همیشه. کم کم دارم عاشق نوشتن میشم. چقدر کمک میکنه خفه نشم. زندگیم رو دوست داشتم و هنوز هم فکر کنم دارم. فکر میکنم زندگی رو دوست دارم هنوز اون آخرای هر چیزی یه علاقه ای بهش دارم. علاقه ای به تجربه کردن آرزو هام. هر چند دور  و دست نیافتنی. من بر می گردم به خودم و به آرزو هام. یه روز. یه روز خوب... فردا ولنتاینه! اینطور گفتن به ما! ولنتاینی که بیشتر از اینکه از تنهایی ناراحت باشم از این ناراحتم که چند نفر بهت تبریک میگن ، شایدم تنها خودش ، شایدم تنها خودت بهش! هی...

+بغض

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:25 نويسنده لیتیوم |

یک روز گذشت. و من حس و حالم یه طوریه که نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. یک حس مجهول بین خوشحالی و ناراحتی. از طرفی نمیخوام مثبت فکر کنم که حس امیدواری و خوشخیالی بهم دست نده ، از طرفی میخوام! خیلی زود میگذره. با خودش فکر میکنه میتونم فراموش کنم. حتی اگر توان فراموشی رو داشته باشم علاقه و تمایلی به این تصمیم ندارم. من شخصی که دنبالش بودم رو پیدا کردم. که درست از سنش بزرگتره. گاهی اوقات اینکه باهاش حرف بزنم تبدیل به یک خیال نزدیک میشه. خیالی که دور از ذهن نیست. گاهی وقتا دوست دارم شاد باشم درست مثل بقیه . بقیه دوستایی که میبینم و حس شوخ طبعیم گل میکنه اما همینکه دور و برم خلوت شه دوباره بد میشم.  تحمل این جور سختی ها با سنم سنخیتی ندارن. بهترین کلمه ای که در بیان حال و احوالم میتونم بگم "آشفته"گیه. آشفته م! ذهنم تیکه تیکه شده...

11:54

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:54 نويسنده لیتیوم |

در حالی دارم می نویسم که از فرط خستگی و چشمان پف کرده بعد از چند دقیقه ی طولانی گریه کردن، خستگی زیادی در تنم حس میکنم. بعد از گذشت یک ماه و چن روز باهاش حرف زدم. با مصیبت های بیشمار و اعتقاد بیشتری که به جمله ی معروف خودم در آخر پست ها مواجه میشم. همین که یه راهی هست که بتونم حتی با استاتوس بهت حرفام رو برسونم باز غنیمتی ست بزرگ. نمیدونم چی شد و این چند ساعت به چه سرعتی پا به فرار گذاشت که ساعتم نزدیک به دو رو نشون میده. به جوریه که نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. فقط میدونم مغزم هنگ کرده باید بخوابم چون صبح با بدبختی میتونم بلند شم.

"من به خودم یادآور شدم که زیاد نباید خوشحال باشم"

یکشنبه 23-11-1390 

ساعت دو

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 1:59 نويسنده لیتیوم |

روز های خوش ات با دیگران

شب های دلتنگیت با من

راضی ام...

من ِ خوش خیال !

چقدر دوستت دارم...

+ تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 1:38 نويسنده لیتیوم |

حدود ساعت شیش و نیم ِ . عصر ِ جمعه ی خسته و تکراری. یکی از دوستام زنگ میزنه میپرسه یاهوی تو هم باز نمیشه بهش میگم نه قطع میکنه. با اینکه با ف.ی.ل.ت.ر ش.ک.ن امتحان کردم و باز نشد دوباره به فکرم میزنه که امتحان کنم، اجراش میکنم و یاهوم رو باز میکنم.با دیدن آفلاین مسیج و چندین خط مطمئن میشم "ن" دوباره نوشته. با یه نگاه از بالا تا پایین آفش رو زیر و رو میکنم، تا وسطاش میخونم، یهو میبینم یه آف دیگه دارم با نوشته ی The contact not in your list یه چیز اینطوری . انگار به دلم افتاده بود. با عجله اسکرول رو میارم پایین به اسم قشنگش بر میخورم با مارک اسپم بالاش. شوکه میشم. نیم خط نوشته و از حال من پرسیده. ضربان قلبم زیاد میشه. یه لرزش حس میکنم. نمیتونم وصف کنم چه احساسی دارم. از روی تخت بلند میشم. سه چهار بار بالا و پایین میپرم تا انرژی زیادی که در 3 ثانیه بهم وارد شد رو با هوا تقسیم کنم. پشت سر هم خدا رو شکر میکنم. نمازم رو میخونم. حواسم به هیچی نیست. بلند میشم عطر همیشگیم رو میزنم لباس میپوشم. برای پرواز کردن یه اتاق دوازده متری برام کافی نیست.بی توجه به اینکه مهمون قراره بیاد. میرم بیرون. نزدیک ترین خیابون به خونمون رو انتخاب میکنم و قدم میزنم.خیره به یه نقطه ی دووور.بی هدف . سعی میکنم به هیچ چیز منفی ای فک نکنم و برای چند دقیقه پرواز کنم. قدم میزنم ... میرسم به خیابون اصلی . یه مردی میانسال شبیه یه معتاد با یه ماشینی که روشن نمیشه کنار خیابون ایستاده. ازم میخواد هل بدم. میرم کمکشون. بعد از چند دقیقه تلف کردن انرژی بالاخره روشن میشه و ازم تشکر میکنه زیاد. راه میفتم و دستای خاکیم رو با شیر آب کنار خیابون میشورم. از سوپرمارکت سر نبش خیابون یه شیرکاکائو میخرم. فکر میکنم. به اینکه چی جوابت بدم. چی بنویسم. چی بگم که خوب باشه. از اکوی صدای قدم هام توی خیابون خلوت منتهی به خونمون لذت میبرم. گیج میشم نمیدونم چیکار کنم. بیخیال از فکر کردن. به هوای مایل به قرمز بالای سرم نگاه میکنم.به هوای بارونی. به هوایی که مثل خودم فقط بغض کرده. نزدیک خونه میرسم. صدای قدم هام از قلبم کند تر میشه. پرواز تموم میشه . برگشتم خونه...

پ.ن ساعت هشت و ده دقیقه: من به خودم یادآور شدم که زیاد نباید خوشحال باشم

+ تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:1 نويسنده لیتیوم |